تبليغاتX
!!...با من باش
!!...با من باش

  زندگی کوتاه است

پس بیایید بگوییم به هم

دوستت می دارم

کار دشواری نیست

و بیایید بخندیم به غم ها با هم

حیف از آن اوقاتی که غم و غصه شود همدم ما

من و تو می دانیم درد و رنج و غم و اندوه همه در گذرند

آنچه می ماند و زیباست وفای من و توست

زندگی یعنی عشق

عشق را تازه کنیم

عشق را با همه قلب خود اندازه کنیم

زندگی کوتاه است...

 

 گاهی اوقات

  احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬که وایسته رو به ‌روت
 که توی چشمات نگاه کنه و محکم بزنه تو گوشت
      که تو٬ صورتت خم شه و

        دستت رو بذاری روی گونت و دوباره نگاش کنی
       ببینی که خشمگینه٬ببینی که از دستت عصبانیه
             توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
  ببینی که دوست داره که نگاش کنی٬
همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
            که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »

که سرت فریاد بکشه ..که تو یهو بلرزی٬
که بری بغلش٬ که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬

که تو چشمات رو ببندی٬

روی شونه ا‌ش گریه کنی٬

 بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »

 

سکوت را شکستم و نوشتم یکشنبه 24 آبان1388ساعت 5:59 به قلم نجوای عشق| |

 

 خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی‌زمان،

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود،

به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

 به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود و

به قدر ایمان تو کارگشا...

سکوت را شکستم و نوشتم یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 15:49 به قلم نجوای عشق| |

همه واهمه ام طرد شدن از شب توست

بوسه هایی كه نچیدم همه اش برلب توست

وصف چشمان تو در شعر نمی گنجد حیف

شعر من خط خطی عاشق تو درتب توست

سکوت را شکستم و نوشتم دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 19:29 به قلم نجوای عشق| |

 تمام قلبم 

تک تک ضربان عاشقانه آن 

فدای چشمان تو که تمام هستی و جانم فدای آن است

وبغل بغل گل های زیبا 

فدای قلب مهربانت که مبهوت و محو آن شده ام

قلبم همیشه برای تو و به یاد تو می تپد......

سکوت را شکستم و نوشتم جمعه 2 اسفند1387ساعت 16:37 به قلم نجوای عشق| |

 وقتی دستام توی دستات می شینه

حرفت به قلبم میگیره

وقتی نباشی همه چی بی رنگ ومعناست

وقتی خیره ام به چشمات

واسه من مثل یه گنجه

بودنت پایان رنجه

می میرم از من اگه روزی عزیز دلت برنجه......

 

همه مي پرسند:چيست در زمزمه ي آب؟

چيست در همهمه ي دلكش برگ؟

چيست اين آبي آرام بلند،

كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟!

چيست در خنده ي جام؟

كه تو چندين ساعت،

مات و مبهوت به آن مي نگري!؟

 نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام،

من به اين جمله نمي انديشم.

من...

همه را مي شنوم،

مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم!

 به تو مي انديشم!

اي سراپا همه خوبي،

تك وتنها به تو مي انديشم.

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان!

تو بيا

تو بمان با من ، تنها تو بمان!

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب

من فداي تو، به جاي همه ي گل ها تو بخند...

در دل ساغر هستي تو بجوش،

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي ست،

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

 

سکوت را شکستم و نوشتم شنبه 28 دی1387ساعت 15:46 به قلم نجوای عشق| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ